رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی....
دیروز حال شیوا خوب نبود اصلاً، فکر سفر افتادم، تنها چیزی که این وقت ها میتونه کمک آدم کنه. از دیشب دارم با خودم حرف میزنم: دور نه، همین نزدیکی ها، اوریم، آلاشت، ورسک...، این وقت سال معرکه ست. خودمون بریم، یا با تور؟ تور خوش نمیگذره، خودمون هم... نمیشه که شیوا از کردستان با ماشین خودش بیاد شمال، تنها! من هم که... یه فرغون رو نمیتونم برونم چه برسه رانندگی تو جاده های کوهستانی! یکی رو هم پیدا کنم بیاد که ماشینش رو هم بیاره. باید بذارم بعد امتحان های بچه ها. شیوا هم یه کم صبر کنه، عیب نداره، سختی آدم رو می سازه!
امروز حال من خوب نیست اصلاً ! باید برم، تنها چیزی که این جور موقع ها کمک میکنه جاده ست! گور بابای کلاس ها! گور بابای مقاله، گور بابای مصاحبه!
زنگ زدم شیوا، هفته بعد میریم. خودمون، بدون ماشین، بدون هماهنگی، بدون جا...! خلاصه که گور بابای همه چی کلاً!
خانواده هایی را سراغ دارم که زن به مانکن های شبکه های فشن شباهت دارد توی خیابان(حالا اگر یک شبکه های دیگری را بگویم حکما میشود توهین، ولی قصدم توهین و یا حتی نقد و این قضایا نیست، تنها روایت میکنم)، دختر سگ نگه میدارد توی آپارتمان و مرد نماز میخواند و مکه می رود! هیچ مشکلی هم با هم ندارند، خیلی هم خوشبختند!
خانواده هایی را سراغ دارم زن با مرد پیک پشت پیک می زنند توی مهمانی های خانوادگی، نه نسل جوان امروزی، از نسل پدر و مادر ما، بلکه هم یک نسل آن طرف ترشان، زن همراه پسر نوجوان و مادرشوهر پا به سن گذاشته، و همه تابوهای خانواده های سنتی بی رنگ است پیش شان.... و مادر شوهر توی عزاداری فاطمیه زار زار گریه میکند. این آخری را همین فاطمیه امسال دیدم. هیچ چیزی به قدر گریه های زار زار این زن متعجبم نکرد این سال ها!
همه این مردها و زن ها هم آدم های قدرتمند و موفقی هستند، منظور اینکه ذلیل و بی قدرت و مجبور نیستند توی خانه. هیچ کدام از این خانواده ها هم بی بند و بار و بی در و پیکر نیستند، قطعاً!
اشتباه شاهین نجفی آنجا بود قرائت رسمی را که جمهوری اسلامی توی این سال ها سعی کرده به عنوان تنها قرائت ممکن از دین و دین داری به خورد جامعه بدهد و با بهره گیری از سلطه رسانه ای، طبیعی جلوه دهد، به عنوان یگانه شق دین داری پذیرفته و همان را هم به باد انتقاد گرفته. آنجا که می گوید" به دینی که اوت شده و ..." بعد چون تنها قرائت و الگوی دینداری را همان دینداری از نوع جمهوری اسلامی دانسته، به خودش اجازه داده با نمادهای این تنها دینداری ممکن که لابد به نظرش خیلی هم در عمل الگوی موفقی از آب در نیامده برخوردی حتی توهین آمیز داشته باشد. یعنی خودش هم اسیر آن نگاه "یا همه یا هیچ" شده و یک جور دیگری آن را بازتولید کرده .
شاید اگر آن دین داری های شاید بشود گفت حاشیه ای و لایه ای از جامعه را که دینداری شان امری فردی و رابطه ای شخصی با معبود است و هیچ نفع مادی و اجتماعی و سیاسی هم برایشان ندارد در نظر می گرفت، کمی ملایم تر نقد میکرد.
پ.ن: این مطلب رو همون چند روز پیش که بحث این ترانه هنوز خیلی داغ بود نوشتم، تردید داشتم در اینجا گذاشتنش، هنوز هم خیلی مطمئن نیستم البته!
خداش رحمت کناد!
پ.ن: باز هم دیر فهمیدم!
پ.ن:هنوز توی شوک رفتار خانم هم کوپه ای م هستم، البته من تعاملی هم با او نداشتم، فقط توی یک کوپه بودیم!
سرعت زندگی م این روزها زیاد شده، آن قدر که جا میمانم یک جاهایی را. حس غریب نامفهومی ست. زندگی م از من جلو میزند، بعد مرا دنبال خودش میکشد! انگار یک جایی از پیرهنم چسبیده پشت یک درشکه ای و درشکه چی حواسش نیست و با سرعت می راند و مرا هم دنبال خودش روی زمین میکشد! حالا کجا جاده بپیچد و درشکه تاب بردارد و از جاده پرتاب شوم بیرون، خدا میداند!
سایت "انسان شناسی و فرهنگ"، مصاحبه ای با ناصر فکوهی را گذاشته توی صفحه اش. محور گفتگو پدیده نوکیسگی و "پولی" شدن جامعه ایران در سال های اخیر است. یک جاهایی از حرف هایشان را آقای دکتر فکوهی در اثبات نظریات خود، ارجاع داده اند به گذشته تاریخی، در دو حوزه تاریخ اجتماعی و سیاسی، بسیار کلی و گذرا البته. شاهد هایی که خیلی درست نیست به گمانم. حرفم در کلیت بحث آقای دکتر فکوهی نیست. دانشجوی تاریخ را نرسد که درباره نظریات استاد مردم شناسی، حرفی بزند. فقط آن جاهایی را که ارجاعات تاریخی داده اند میگویم. آن طور که ایشان فرموده اند، نبوده. به گفته ایشان در گذشته تاریخی ایران بسیاری از مردم حتی اگر کوچکترین تردیدی نسبت به حلال بودن پولی داشتند به سراغ آن نمی رفتند! بعد هم اینکه در غرب با پروتستانتیزم و در ایران هم بواسطه استعمار حرمت پول ناپاک شکست! غرب را نمیدانم، ایران یک جور دیگر بوده به گمانم. منابع مکتوب تاریخ اجتماعی از نادرترین ها و دشواریاب ترین ها هستند در تاریخ ایران. از میان همین منابع اندک هم تنها دریافتی که طی مطالعات دست و پا شکسته خود، از خوی مردم ایران نداشته ام خصلتی ست که آقای دکتر فکوهی فرموده اند. پول پرستی و اخاذی و رشوه خواری خوی غالب حکام و سیاستمداران ایران در دوره قاجاریه بوده. صدراعظم اصلاح طلب و روشنفکر پرمدعای هواخواه غربش را هم بی نصیب نگذارده. بعد یکی مثل میرزا تقی خان که فاقد این خصیصه بوده، واتسن انگلیسی را به حیرت واداشته! اختصاص به اهل سیاست و قدرت هم نداشته. کسی نیست که از زد و بندهای رنگارنگ اهل دین، در سطوح مختلف، از ملای ده گرفته تا مجتهد پایتخت، بی اطلاع باشد. احکام "ناسخ و منسوخ" محاکم عرف و شرع و قصه دیرپای فساد دستگاه قضا، در بسیاری(چه بسا اغلب) موارد انگیزه های مالی داشت. شاید یکی پیدا بشود و بگوید این همه که در فوق آمد مربوط به دو طبقه* مجزا و نام و نشان دار ایران قرن نوزدهم بود و نه همه مردم. در اینصورت این سؤال پیش می آید که مگر اعضای این دو طبقه، از مردم همین جامعه نبودند و مگر پادشاهان قاجار به همراه مثلاً دوربین و لوکوموتیو و جعبه موسیقی و خرمهره و اسلحه و قزاق و دست بالا طبیب و معلم دارالفنون، آخوند و اتابک و منورالفکر هم وارد میکردند که بخواهیم خلق و خوی شان را یک سر منفک و مجزا از جامعه ایران بدانیم و اصلاً چطور میشود جامعه ای با آن میزان بالای فساد میان اعضای دو طبقه مهم و تأثیرگذارش، خود از انواع ناپاکی ها برکنار بماند؟
ممکن است یک نفر دیگر هم پیدا بشود و بگوید که آقای دکتر فکوهی انحطاط اخلاقی جامعه ایران دست کم در زمینه مالی را مربوط به بعد از ورود پدیده استعمار دانسته اند و ایران دوره قاجاریه مدت هاست که با رویه استعماری غرب دست و پنجه نرم میکند. پاسخ این است که ناظرانی که در اغاز سلطنت ناصرالدین شاه از ایران دیدار کرده اند هم نتوانسته اند از کنار فساد مالی و اداری دستگاه دولت به سادگی رد شوند. ارجاع میدهم به عبارات واتسن و پولاک در وصف امیرکبیر و اظهارات کنت دو گوبینو وزیر مختار فرانسه در ملاقات با میرزا عباس خان نایب الوزراه، معاون وزارت خارجه که در مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امین الدوله ثبت است و موارد متعدد دیگر. بعید است بتوان ایران آغاز دوره قاجاریه، تا نیمه های حکومت ناصرالدین شاه را آن قدر متأثر از پدیده استعمار دانست که همه ناروایی ها و ناپاکی هایش را پای حضور استعماری غرب نوشت. ایران به تدریج در دوره قاجاریه از قالب یک جامعه مجزا و منزوی خارج شد و در مسیر اقتصاد جهانی قرار گرفت که روی دیگر سکه ادغام در اقتصاد جهانی، استعمار بود، اما این امر یک شبه محقق نگردید و بسیار بعید مینماید بتوان همه خلق و خوی ناپسند مردم جامعه ای را که صدراعظمش تا ده دوازده سال قبل خیال میکرد ملکه انگلستان در هندوستان مستقر است(!) و پادشاه پیشینش تقریبا هیچ اطلاعی از اوضاع و احوال ممالک دیگر نداشت و به واقع خود را قبله عالم میپنداشت، منتسب به استعمار پیش گفته دانست.
این همه را نگفتم که نقدی بر سخنان آقای دکتر فکوهی نوشته باشم. حکایت، همان حکایت تاریخ و مطالعات میان رشته ایست، هنوز توی ذهن من. به جز اهالی تاریخ، به گمانم دیگران هم باید جدی تر به این امر بیندیشند. چه بسا جدی تر از ما، حتی!
* طبقه را در معنای مارکسیستی اش به کار نبرده ام. منظورم از طبقه در اینجا، بیشتر مفهومی ست نزدیک به قشر، صنف یا چیزی شبیه به این.
**به سابقه تاریخی آشنایی ایرانیان با غرب و حضور اروپایی ها در ایران واقفم. با این حال بعید میدانم بتوان در قیاس با آنچه از قرن 19 به بعد شاهدیم، آن پیشینه چند صد ساله را به مثابه وزنه سنگینی در تغییر خلق و خوی جامعه یا دست کم سیاستمداران ایرانی نگریست.
برای ستایش تو،
همین کلمات روزمره کافیست
همین که کجا میروی؟ دلتنگم!
برای ستایش تو،
همین گل و سنگریزه کافی ست
تا از تو بتی بسازم.
من نمیتوانم توی این شعر، دست کم بند اولش قدرت مردانه، بازتولید نگاه مردسالار و عشق خودخواهانه را بخوانم. بند دومش چرا،شاید. اگر نمیدانستیم امضای شمس لنگرودی پای شعر است، بند اولش میتوانست حرف های یک زن باشد. با کمی اغماض درباره واژه "ستایش" البته. "همین که کجا میروی؟ دلتنگم!" جمله پرسشی بازخواست کننده نیست، نمی خواهد بداند کجا میرود، یک جور التماس نرفتن است به گمان من. شاید یک جور سؤال بلاغی حتی، شاید. دیروز سر کلاس هیچ کس حرف هام را جدی نگرفت و همه چسبیده بودند به این قدرت زهر ماری! نگاه مرد سالار و بازتولید قدرت، نه در متن و نه در مرحله تولید متن (بند اول را میگویم) این بار در مرحله مصرف متن بود که نمود میافت. نگاه های مردانه، دیروز نمیخواست بپذیرد که "همین که کجا میروی؟ دلتنگم" میتواند مردانه نباشد، که زن قصه را هم سهمی ست در این ماجرا!(خیلی هایشان زن بودند البته) یک وقت هایی مقابله با قدرت، خود، به بازتولید مناسبات قدرت می انجامد!
پ.ن: بگذریم از اینکه به قول آن همکلاسی گرامی وقتی لنگرودیه میپرسد کجا میروی خیلی هم منظورش این نیست که کجا میروی و نباید جدی اش گرفت!
فروغ معتقد بود "زندگی... طفلی ست که از مدرسه بر میگردد". یکی هم بود قدیما که میگفت"چایی بعد پایان نامه یه طعم دیگه ست، آفتاب بعد پایان نامه یه رنگ دیگه"! برا من هم زندگی همین الآن ه. گور بابای نتیجه!
پ.ن: این متن رو جمعه شب نوشتم. شبش اینترنت قطع بود، صبحش هم من راه افتادم برم تهران، موند تا حالا!